تبليغاتX
http://tbn1.google.com/images?q=tbn:wYKdVoTHjPxV7M:http://i36.tinypic.com/rk3fib.jpg http://tbn1.google.com/images?q=tbn:QXXFt97PyR2SEM:http://farm3.static.flickr.com/2310/2418697921_f76fc3b58d.jpg دوست داشتنی های مختلف
دوست داشتنی های مختلف

عشقولانه


eshgham mord.hanozam bavaram nemishe.man midonam zendast.hame be man dorogh migan.nemidonam shayadam rast began.vasash fatahe befrestid toro khoda.heyfesh bod.kheili mard bod.man midonam jash to beheshte.man to shoke badiyam.reza heyfet bod azizam

چهارشنبه ششم آبان 1388 |

گرمی عشق مرا خورشید داشت دل به عشق یار خود امید داشت


زندگی لبریز از لبخند بود معنی عاشق شدن سوگند بود

واژه ها را عشق معنا می نمود لحظه را از چنگ جان دل می ربود

روزگار از عشق یارم خوش نوشت عشق را در زندگیم خوش سرشت

دل به عشق یار لبخند می زند جان به عشق یار پیوند می زند

او که این سان جان ز جان من گرفت خود نماند از کار چشمانش شگفت؟

تقدیم به کسی که اصلآ از حال دل من خبر نداره

جمعه بیستم شهریور 1388 |

قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد.

به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!

ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند.

عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.

كارت شناساييم با دو قطعه عکس مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!

مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.

روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!

كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به دختران بيکار ندهيد.

گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.

کله مرغ برای سگها يادتون نره چون گناه دارند گشنه بمونند.

بجای عکسم روی آگهی ترحيم کارت معافيم رو بزاريد.

در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.

از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم و خواهش ميکنم پشت سرم حرف در نيار يد.

التماس ميکنم کفنم را از يک پارچه مارکدار انتخاب کنيد تا جلوی آدمهای گه تازه به دوران رسيده کم نياريم.

به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.

چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي آنها هم باشد

پنجشنبه پنجم شهریور 1388 |

1388

کاش من هم یک فلسطینی بودم .
آن وقت می دانستم کسی که بر سرم چوب و چماق می زند دشمن من است .


آن وقت می دانستم گلوله هایی که سینه ام را می شکافد از سلاح دشمن من است .


کاش من هم یک فلسطینی بودم .


آن وقت می دانستم طغیان مرا کسانی سرکوب می کند که از جنس من نیستند .


دهان اعتراض مرا کسانی پر از خون می کنند که مرا دشمن خونی خود می خوانند .


کاش من هم یک فلسطینی بودم .


آن وقت می دانستم و برایم قابل تحمل بود کسی که جسم مرا وحشیانه می درد
نمی تواند جز دشمن من باشد .


ای وطن :


تو را چه شد که این گون
برادران من
خواهران من
و هم کیشان من این چنین دد منشانه همدیگر را سلاخی می کنند .


ای وطن :


اینان از کدام طایفه اند که در لباس آریایی بر گلوی ملت کوورش خنجر می کشند .


اینان کیستند که در لباس گوسفندان مظلوم نمایی می کنند .


ای پروردگار دانا و توانا :


تو را چه شده که در برابراین قوم ظالم و ستم کار سکوت کرده ای ؟


تو که خود شاهد و ناظری


پس


این سکوت تو بی معناست
بی معنا .

جمعه دوم مرداد 1388 |

کنج سکوت و تنهایی را
خلوتگه رمقهای از پای افتاده ام ساخته ام.

من نیلوفر مردابی خاموشم
که در ته این بی کسی های تنگ
تنها زمزمه ی لحظه های خشکم
پیکر بی جان برگهائیست
_که چون فرجام ستاره های اقبالم_
به انتهای سیاه مردابی خاموش دچارند.

آنجا که هیچ لبی نمی داند
زمزمه های برکه ای خیالین
به دنبال کدامین رنگ جاریست!!!
به امید ترنم دوباره ات
.

جمعه دوم مرداد 1388 |

ای صمیمی! . . . ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی
دیدنت . . . حتی از دور
آب بر آتش دل می پاشد
آنقدر تشنه ی دیدار تو ام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم
و دل من . . . به نگاهی از دور
طفلکی می سازد
ای قدیمی! . . . ای خوب
تو مرا یادکنی . . . یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
دایم از خنده لبانت لبریز
دامنت پرگل باد

پنجشنبه چهارم تیر 1388 |

روزی پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته  و گوشه ای غمگین نشسته . پیر نزد او رفت و جویای احوالش شد . شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و این که دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته . شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند . پیر با لبخندی گفت اما عشق تو به دخترک  چه ربطی به او دارد؟


شاگرد با حیرت گفت ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟


پیر با لبخند گفت چه کسی چنین گفته است . تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دختر ندارد . هرکس دیگر هم جای او بود تو این آتش را به سمت او می فرستادی. بگذار دختر برود ! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!


دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر ! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند ! به همین سادگی.

پنجشنبه چهارم تیر 1388 |

نفرین به عشق

غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره

 

آخر خط زندگی این نفسای آخره

 

وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر میشم

 

وقتی با یه زخم زبون از اینو اون دلگیر میشم

 

این آخره راهه دیگه، باید که تنها بمیرم

 

تنها، تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم

 

باید برم، باید برم، باید که بی تو بپرم

 

آخ که چه سنگین میزنه این نفسای آخرم

 

سکوت من نشونه ی رضایتم نیست، می دونی

 

گلایه هامو می تونی از توی چشمام بخونی

 

بگو آخه جرمم چیه که باید این جور بسوزم

 

هیچی نگم، داد نزنم، لبامو رو هم بدوزم

 

در به در غزل فروش منم که گیتار می زنم

 

با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار میزنم

 

نفرین به عشق به عاشقی، نفرین به مرگ و سرنوشت

 

به اون نگاه که عشق تو، تو سرنوشت من نوشت

 

نفرین به من نفرین به تو، نفرین به عشق منو تو

 

به ساده بودن منو به اون دل سیاه تو

 

نفرین به عشق به عاشقی، نفرین به بخت و سرنوشت

 

به اون نگاه که عشق تو، تو سرنوشت من نوشت

چهارشنبه بیستم خرداد 1388 |

حال زمان آن رسیده است که صدایم را تا اوج پراکنده کنم وبگویم به

 

مردم هنگام مرگ، مرا درخاکی دفن کنید که باران تازه بر آن باریده باشد

 

تا بتوانم رطوبت چشم ها را که  گاهی پر درد  سرازیر می شونداحساس

 

کنم ...

 

کنار قبرم گلی بکاریدکه نامش همیشه بهار باشد چرا  که دوست دارم به

 

هنگام تنهایی وغربت ریشه هایش را احساس کنم.ای مردم به دو

 

کبوترآسمان زندگیم که همان پدرومادرم هستند بگوییدهرروز به دیدارم

 

بیایند چرا که من طعم

 

تنهایی رابخشیده ام وتنها نبودم .

 

به مادرم بگویید که اگرفرستی بیش برای مهرفرزندی نبوده به بزرگیش

 

ببخشد. به پدرم بگویید که هرچه را آموختم ازاوبوده است اگر

 

همیشه کنارش نبودم قسمت روزگاربوده است.

 

به آنها بگویید دلی پردرد  وگلویی پربغض و

 

چشمانی پرگریه دارم . من درخلوت خودم بودم

 

ودریا نا مهربان بود.

 

ای فلک به کبوترانم بگو یخی برسرقبرم بگذارند

 

تا همیشه برایم گریه کند. من لحظه ها را سپری

 

می کنم و لبخندهایتان را به خاطر خواهم سپرد.

 

پدر همچون سحر با من سخن می گفتی و تو ای مادر، درس محکم بودن

 

را به من آموختی. ای سپهر به پدرم بگو که هنگام دیدارم به من لبخند

 

بزند، چرا که طاقت اشکهایش را ندارم. من نمی توانم چشمانی را ببینم که

 

از غم پرند، گرچه من نمی توانم بگویم، ولی دوست ندارم پدرم

 

عزیزترین کسم، شب شود و مروارید گریه کند....

 

چهارشنبه بیستم خرداد 1388 |

به دنيا اومديم تا با زندگي کردن قيمت پيدا کنيم نه اينکه به هر قيمتي زندگي کنيم

**********************************************************

اي کاش هميشه اوج گرفتن هاي ما به بازگشت قله ختم شود نه سقوط به دره

**********************************************************

شگفتم که سلام آغاز هر ديدارست ... ولي در نماز پايان است ..... شايد اين بدان معناست که پايان

نماز آغاز يک ديدار است

**********************************************************

عشق را از ماهي بياموزيم که چه بي پايان آب را پر از بوسه هاي بي پاسخ مي کند

**********************************************************

قصه ي غم انگيزيست دستي كه داس را برداشت ...... همان دستي كه روزي گندم را كاشت

**********************************************************

عشق به خدا تنها جواب به معماي زندگيست

**********************************************************

وقتی صبحا از خواب بیدار میشیم، ما دوتا انتخاب داریم. برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم، یا بیدار شیم و

رویاهامون رو دنبال کنیم

**********************************************************

برای انسان بد بخت، مرگ ، تخفيف در مجازات زندان زندگی است

**********************************************************

چشم به آسمان ندوز ..قرار نیست اتفاق های بزرگ همیشه از اونجا شروع بشه

**********************************************************

ارزشهايت را با مقايسه با ديگران پايين نياور، زيرا همه ما با يكديگر متفاوتيم

**********************************************************

چهارشنبه بیستم خرداد 1388 |

 

ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده

عمر آیینه بهشت اما آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد"

 

....................................................................................... 

شیشه پنجره را باران شست !

وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

 چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

 

خواب رویای فراموشیهاست !

خواب را دریابم،

که در آن دولت خواموشیهاست .

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،

 

و ندایی که به من میگوید :

 گر چه شب تاریک است

 دل قوی دار،

سحر نزدیک است

 

......................................................................... 

 

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن می بیند .

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبی،

 پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه صبح تو را می بیند .

 

از گریبان تو صبح صادق،

می گشاید پرو بال .

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟

 نه؟

از آن پاکتری .

تو بهاری ؟

 نه،

 بهاران از توست .

از تو می گیرد وام،

هر بهار اینهمه زیبایی را .

 

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !

 

 

 

 

 

چهارشنبه بیستم خرداد 1388 |

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...تنهايي را دوست دام زيرا تجربه كردم ...تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...تنهايي را دوست دارم زيرا....در كلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد

 

 

فاصله عشق هاي معمولي را از بين مي برد و عشق هاي بزرگ و جاوداني را شدت ميبخشد.مانند باد كه شمع را خاموش و آتش را شعله ور مي سازد.

چهارشنبه بیستم خرداد 1388 |

راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمی ، هر كه را محرم شمردم عاقبت

 رسوا شدم ،

راز دل با آب گفتم تا نگوید با كسی ، عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم . . .

چهارشنبه بیستم خرداد 1388 |

راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمی ، هر كه را محرم شمردم عاقبت

 رسوا شدم ،

راز دل با آب گفتم تا نگوید با كسی ، عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم . . .

چهارشنبه بیستم خرداد 1388 |

میر حسین موسوی

        

او خود یک هنر دوست است و هنر و هنر مند را گرامی می دارد و این خود یک افتخار است...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 |

حجاب

خیلی ها فکر میکنن حجاب یعنی پوشیدگی.
نظر شما چیه؟

حجاب دختران

سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 |

پنجشنبه ششم فروردین 1388 |

قطره و برگ

آخرین قطره ی بارون غلتید از روی برگ زرد پائیزی

هم خودش افتاد هم برگ زرد

قطره بارون رو زمین شکست ُ خرد شد ُ با قطره های دیگر یکی شد و رفت

اما برگ زرد وقتی افتاد نشکست ُ خرد نشد ُ با برگ های دیگر یکی نشد

ولی تنها ماند از خود رها شد

یه روز هم زیر پا له شد شکست ُ خرد شد

ولی با برگ های دیگر یکی نشد

او راه دیگری را در پیش گرفت

تنها ماند تنها رفت دلش شکست

و با آرزوی قطره او هم ما را تنها گذاشت...

دوشنبه سوم فروردین 1388 |

 

شنبه یکم فروردین 1388 |

سال نو مبارک

 

سال پیش ما از حضور پدرم در لحظه ی تحویل برخوردار نبودیم خیلی خوشحالم که امسال لحظه ی تحویل بابا پیش ما هست.بابا به خاطر من سفرشو ۶ روز به تاخیر انداخت ممنونم ازش. 

 

سال نو را به همه ی ایرانیان داخل و خارج

 ایران تبریک میگم

 

عید همتون مبارکواستون آرزوی

خوشبختی می کنم

جمعه سی ام اسفند 1387 |

با تشکر از سامان عزیز

عاقبت زمستان رفت و رو سياهيش براي ما موند
..
...
....
....
امضا
حاجي فيروز

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 |

کاش مي دانستي رقص تنهايي من

به ميان شب و روز همه از بهر چه بود

کاش مي دانستي من بيگانه زخود

جرم تنهايي ام امروز همه عشق تو بود

در سکوت تلخ و ممتد من و تنهايي شب

وطنين آشنا و دگر نيست صدايي جز عشق

وهمين است که مرا مي برد اينگونه به ژرفاي رکود

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 |

 

وقتي فهميدم شبايي كه يادم ميره دعا كنم خدا از دستم عصباني ميشه!

وقتي فهميدم شبائي كه يادم ميره با شمعدوني ها حرف بزنم اونا پ‍ژمرده ميشن !

وقتي فهميدم به خاطر به دنيا اومدن من يكي از دنيا رفته!

وقتي فهميدم وقتي حرفامو تو دلم بايد بريزم

وقتي فهميدم اون چيزائي رو كه نبايد ميفهميدم

وقت فهميدم ميشه لبخند زد حتي اگه تلخ تر از زهرمار باشه

وقتي فهميدم ميشه بي تفاوت بود هر چند سخت باشه

وقتي فهميدم فراموش كردن خيلي هم سخت نيست

وقتي فهميدم مدادم از  پيدا شدن پاكنم ناراحت ميشه

وقتي فهميدم هيچ سياهي سپيد نميشه

وقتي فهميدم ذات آدما رو نميشه عوض كرد

وقتي فهميدم چوپان دروغگو عذاب وجدان گرفته

.

.

.

.

منطقم باعث شده كمتر زجر بكشم!!!

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 |

وصیت نامه ی داریوش بزگ هخامنشی

وصیت نامه ی داریوش بزگ هخامنشی

 

در ادامه مطلب...


ادامشو ببین باحاله

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 |

به كوروش چه خواهيم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاك...
اگر باز پرسد ز ما
چه شد دين زرتشت پاك؟
چه شد ملك ايران زمين؟
كجايند مردان اين سرزمين؟
به كوروش چه خواهيم گفت؟
اگر ديد و پرسيد از حال ما
چه كرديد برنده شمشير خوش دستتان
كجايند ميران سر مستتان؟
چه آمد سر خوي ايران پرستي؟
چه كرديد با كيش يزدان پرستي؟
چرا پشت شيران شكسته؟
در ايران غم سراسر نشسته
چرا خامش و غم پرستيد هاي؟
كمر را به همت نبستيد هاي؟
چرا اينچنين زار و گريان شديد؟
سر سفره خويش مهمان شديد؟
چه شد عرق ميهن پرستيتان؟
چه شد غيرت و شور و مستيتان؟
سواران بي باك ما را چه شد؟
ستوران چالاك ما را چه شد؟
چرا ملك تاراج ميشود؟
جوانمرد محتاج ميشود
چرا جشنهامان شد عزا؟
در آتشكده نيست بانگ دعا
چرا حال ايران زمين نا خوش است ؟
چرا دشمنانش اينچنين سركش است؟
چرا بوي آزادي نيست واي
بگو دشمن ميهنم كيست هاي
بگو كيست اين ناپاك مرد
كه بر تخت من اينچنين تكيه كرد
كه تا غيرتم باز جوش آورد
ز گورم صداي خروش آورد

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 |

                        

 

                    ((عیدتون مبارک))

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 |

قاصدك! هان ، چه خبر آوردي؟
از كجا ، وز كه خبر آوردي؟
خوش خبر باشي ، اما ، اما
گرد ِ بام و در ِ من
بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري ـ باري ،
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس ،
برو آنجا كه تو را منتظرند.
قاصدك!
در دل من همه كورند و كرند.

دست بردار ازين در وطن خويش غريب .
قاصد ِ تجربه هاي همه تلخ ،
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ ؛
كه فريبي تو ، فريب.

قاصدك! هان ، ولي ... آخر ... اي واي!
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام ، آي! كجا رفتي؟ آري ...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاكستر ِ گرمي ، جايي؟
در اجاقي ـ طمع شعله نمي بندم ـ خردك شرري هست هنوز؟

قاصدك!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند

 

این شعرو استاد اخوان ثالث که یکی از استادان پدرم بودن گفتن که آقای رضا صادقی دوست پدرم با ریتم بسیار دلنشینی خوندنش.واقعا آرامش بخشه امیدوارم لذت ببرید.

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 |


می گویند رسم زندگی چنین است

می آیند....

              می مانند.....

                               عادت می دهند.....

                                                          و می روند....

  و تو خود می مانی ....

                               و تنهاییت .....

رسم ما نیز چنین شد ...

 آمدیم...

           ماندیم ....

                         عادت کردیم

و حال که وقت رفتن است.....

                                       می فهمیم که چه تنهاییم....

و رفتنی شدیم...

                            برگشته ایم تا چند سطر ترانه ی دلتنگی سر دهیم...

 

 

راه گلومان را بغض می بندد و راه چشم را خیمه ی اشک ....

تنها می دانیم که وقتی با تو آمدیم ٬ گم نمی شدیم در نگاه مردم...

می گفتی گاهی برای بودن باید رفت...

پس من می روم ... اما...

جا مانده است چیزی جایی که هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد...

 نمی دانم چرا وقتی به عکس سیاه و سفید این قاب طاقچه نشین می نگرم ...

پرده ی لرزانی از باران و نمک  چهره ی تو را هاشور می زند...

می روم تا شاید باز لحظه ی دوباره ای باشد از پرواز ...

تو گذاشتی دام و رفتی... من خود گرفتارت شدم.....

به بهانه ی دلتنگی برایت می نگارم... آسمان اجازه ی پرواز را از من گرفت و این آخرین بهانه بود برای رسیدن...

بودنشان رازی بود ...

آنان که لحظه هاشان گذشت به سادگی ....

 همانی بودند که باریدند گاهی برای ما ...

و خاطره های خوش روزها ی با هم بودن را از خاطرشان می شویند...

می دانیم که دیر یا زود فراموش می شویم...

ما که تمام داراییمان یک گل بود و یک دل...

آن ها را هم نثار قلب های مهربانتان  کردیم...

همه چیز می گذرد ...

                           سال ها مثل نسیم ... هفته ها مثل باد ...و روزها همچون طوفان

حرف هامان زیاد است ... وقت ما اندک ....  آسمان هم که بارانی است...

همه ی کلمات با آنچه میان ما گذشت بیگانه اند

  و من هیچ کلمه ای برای بیان صمیمیت دل ها مان را شایسته تر از سکوت نیافته ام...

  ما که می ترسیم از هجرت دوست

کاش می دانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم  چه بهایی دارد...

کاش می دانستیم غم دلتنگی هر روزه غروب چه دلیلی دارد....

 

                                                کاش..... 

                                      وقت رفتن ....           

دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 |

وقتی تو عالم بچگی نرسیده به بلوغ درست وسط جاده ی زندگی از همه ی فرازو نشیب ها و پیچو خماش خسته میشی و دلت می خود یه گوشه بشینی و دیگه بلند نشی درست همون موقع هست که یه غریبه از راه می رسه و دستتو می گیره تا به خیال خودت بلندت کنه...توی از همه جا بی خبر نمی دونی اون اومده تا به بهونه کمک تو رو محکمتر از قبل زمین بزنه اونجوری که دیگه نتونی بلند شی.چشماتو باز میکنی میبینی دوباره همونجا تنهای تنها روی زمین افتادی و مردم بدون اینکه حتی نگا کنن از کنارت می گذرن...آره اونوقت هست که دلت می خواد به این تقدیر لعنتی هر چی فحش بلدی نثار کنی...بری یه کنج تاریک اونقدر تنها بشینی تا بمیری...همون موقع هست که یه دست دوباره به طرفت دراز می شه و توی احمق دوباره دلو دینتو به صاحبش می بازی...و زمزمه می کنی این مثل بقیه نیست... 

چهارشنبه دوم بهمن 1387 |

میدونی چرا خدا واسه خودش شریک نگرفت؟؟؟

آخه تنها بودن بهتر از اونه که یه عمر به کسی دل ببندی و بدونی روزی تو رو تنها میزاره و میره... 

چهارشنبه دوم بهمن 1387 |



ღ♥ღسلام عزیزانღ♥ღ
ღ♥ღاميدوارم بتونم بهترين لحظاتا
واستون رقم بزنمღ♥ღ
ღ♥ღو با گشتو گذار تو وبلاگ دخترک تنها
وقتتون طلف نشهღ♥ღ
ღ♥ღحالا يكم در مورد خودم بگمღ♥ღ
ღ♥ღنیکا هستمღ♥ღ
ღ♥ღدختری از اهالي شهر شیرازღ♥ღ
ღ♥ღمتولد نهمین روز از اولین ماه
سال ... ღ♥ღ
ღ♥ღتوي زندگيم بعد ار خداي مهربون ღ♥ღ
ღ♥ღعاشق خانواده گرم و پر محبت
خودم هستمღ♥ღ
ღ♥ღبابا جونم ღ♥ღ
ღ♥ღمامان جونمღ♥ღ
ღ♥ღداداشی گلم ღ♥ღ
ღ♥ღو یکی دیگهღ♥ღ

.........................................................................
زندگی دو اصل مهم دارد قلبی که دوستت بدارد
قلبی که دوستش بداری




××یا نظر می ذاری یا.....................................هیچی

raha.shiraz@yahoo.com

هفته اوّل آبان 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387

اس ام اس و جوک جدید
****جوک 18+ خیلی باحاله بیای تو از خنده میترکی****
๑۩۞۩๑جدیدترین اس ام اس,عاشقانه,جک๑۩۞۩๑
درد مشترک
فقر
***چت روم فارسی***
معرفی زیبا ترین سایتها و وب سایت ها
زندگی سگی
اس ام اس دات کام
۩ اس ام اس + عکس + کلیپ ۩
عضو شو بازی کن جایزه ببر
کلبه عشق ماهان
2khtare bala
کلبه تنهایی
پروانه احساس
قالب وبلاگ

)))شادمهر عقیلی×$×
عکس های محمد رضا گلزار

RSS 2.0


كمياب ترين كدهای جاوا برای وبلاگ نويسان

Designed By ParsTheme

بهترين كدهاي جاوا اسكريپت


قالب و كدهاي جاوا
مرا به جرم اینکه دستانم بوی گل می دادند مجازات کردند نگفتند شاید گلی کاشته باشم اينجا جمله اي رو که مي خواي بنويس
بزرگترین منبع کدهای جاوا اسکریپت
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com

قالب و كدهاي جاوا
فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












دریافت کد فالنامه